حكيم زجاجى
1200
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
165 ز دستور شد كار ديگر پديد * ببايد به جان ز اين سخنها شنيد ظهير « 1 » آنكه مرد سخنگوى بود * به باغ هنر سرو خودروى بود سر و طلعت خوب و طبعى لطيف * شب و روز با شاه بودى حريف فراوان در مدح شه سفته بود * ملك در پسش بارها گفته بود بدين منظر و مخبر بىنظير * سزاى وزيرى است بىشك ظهير همان دم به عيسى رسيد اين خبر * عقاب وجودش برآورد پر ز تاب حسد آتشى برفروخت * در او خرمن عمر خود را بسوخت بر اندام او موى شد همچو تير * دگرگونه شد خاطرش با ظهير پرانديشه و درد و تيمار شد * بدانسان كه از غصه بيمار شد به پرسش برش رفت روزى ظهير * يكى بيت برخواند چون شهد و شير ز عيسى بدان بيت بربود هوش * درونش ز شادى درآمد به جوش ورا گفت بنويس اين بيت زود * كه شد دل پرآتش درون پر ز دود نهادند نزدش دويت وزير * چنين گفت تابنده ، خندان ظهير وزارت به من مىرسد ناگزير * مبر از بر من دويت وزير به گفتار و كردار دستور كوش * چو بشنيد خونش درآمد به جوش بفرمود تا شربت آرند پيش * بيازيد دستور دون دست خويش قدح را به دست سرافراز داد * روانش به چنگ اجل بازداد در آن شربت آميخته بود زهر * بدان تا ستاند از او جان به قهر چو شربت فروبرد آگاه شد * به زردى رخش راست چون كاه شد به پاى آمد و گشت لرزان چو بيد * ببريده از جان شيرين اميد كجا مىروى ، گفت با او وزير * جوابش چنين داد دانشپذير به « 2 » آنجا كه تو ره نمودى به من * بخواهم شدن زار از اين انجمن پى من تو زود آ [ ى ] ، اى بدنشان * بگفت اين و شد ز آن ميان خونفشان ملك نصرت آن شهريار بلند * شد از مرگ آن نامور دردمند بدانست آن نيز در دل گرفت * ز دستور آن بار بر دل گرفت
--> ( 1 ) از جمله افاضل شعرا ظهير الدين فاريابى كه طاهر بن محمد نام داشت . حبيب السير ، 2 / 558 . ( 2 ) كه